و عانگاه ک بغض در گلو زانوی خود را بغل میکند..

+وقتی ک خاب بودم مامانم یه پتوی دیگه انداخت روم.

+ته مونده لیوان چاییمو از اتاقم برد.

+صبح مطمعن شد من لباس گرم پوشیدم

+وایساد من برم بعد رف دوباره استراحت کنه

+خب من چجوری بمیرم؟

+ تــاریـخ شنبه ۱۴ بهمن ۱۴۰۲ ساعـت 12:23 به قـلـم پوچیــــده |