و عانگاه ک بغض در گلو زانوی خود را بغل میکند..

+اون پسربچه ی شیطون، یه طعم عاشنای دلتنکی انداخت تو وجودم.

+انگار بچگیای یکی داشت تکرار میشد.

+ تــاریـخ جمعه ۱۰ آذر ۱۴۰۲ ساعـت 15:14 به قـلـم پوچیــــده |