و عانگاه ک بغض در گلو زانوی خود را بغل میکند..

+فک کن داری تو عالم خودت عاهنگ گوش میدی و راه میری

+یهو یه موتوری کنارت وایمیسته،

+و تو با خودت میگی ینی چیکارم میتونه داشته باشه؟

+و دقیقا چیزی ک از مخیلت نمیگذره

+برمیگرده میگه ک رو جیب شلوارت یه رتیله.

++و اون لحظه س ک سکته رو میزنی

و کجکی میری سمتش ک خودش برش داره😑

+سگ گریزی کم بود، الان فوبیای اینم دارم

+ تــاریـخ سه شنبه ۱۸ مهر ۱۴۰۲ ساعـت 14:42 به قـلـم پوچیــــده |