و عانگاه ک بغض در گلو زانوی خود را بغل میکند..

+یهو زیر لب میخونم ک دلم تنگه پرتقال من..

+یادمه یه مدت اسمشو سیو کرده بودم پرتقال

+وقتی ک گف چرا پرتقال؟

+گفتم ک چون حتا تو بدترین وضعیتی ک دلم هیچیو نمخاس، دلم پرتقالو میخاس.

+مطمعنم حتا اگ پرتقالم الان باشه، چیزی درست نمیشه.

+فقط دل تنگش میشم. همین.

+ تــاریـخ سه شنبه ۱۴ شهریور ۱۴۰۲ ساعـت 1:24 به قـلـم پوچیــــده |