|
و عانگاه ک بغض در گلو زانوی خود را بغل میکند..
|
+یهو زیر لب میخونم ک دلم تنگه پرتقال من..
+یادمه یه مدت اسمشو سیو کرده بودم پرتقال
+وقتی ک گف چرا پرتقال؟
+گفتم ک چون حتا تو بدترین وضعیتی ک دلم هیچیو نمخاس، دلم پرتقالو میخاس.
+مطمعنم حتا اگ پرتقالم الان باشه، چیزی درست نمیشه.
+فقط دل تنگش میشم. همین.