و عانگاه ک بغض در گلو زانوی خود را بغل میکند..

+اجازه دارم برای بضی چیزا بی صدا گریه کنم؟

+لحظه ی خارج از فهمیه

+ک میفهمی میگذره و زنده نمیمونی

+ولی با لبخند از این فهم، چشمات دلش میخاد بباره

+انگار از این تناقض لذت میبره ولی نمفهمه چرا.

+ تــاریـخ دوشنبه ۷ تیر ۱۴۰۰ ساعـت 0:58 به قـلـم پوچیــــده |