|
و عانگاه ک بغض در گلو زانوی خود را بغل میکند..
|
+نه.این روالش نیس
+هنوزم از تو حرف زدن، صورتمو داغ میکنه، قلبمو میلرزونه
+چرا باید اون روزیو یادم بیاد ک دستمو با تیغ خط خطی کرده بودم
+و میون اون همه عادم تو بیمارستان، تو دیدیو گفتی رگتو زدی؟
+من خحالت کشیدم
++چرا یادمه ک تو ب شلوار ارتشیم گیر دادی
+چرا ب حرفت گوش دادم و از فرداش شلوار مشکی پوشیدم
+چرا هنوز یادمه
+کاش یه روانشناس بیاد،منو خالی کنه از همه چی.