و عانگاه ک بغض در گلو زانوی خود را بغل میکند..

-واست خاسگار از شهر دور بیاد قبول میکنی؟

+اگه عادم باشه، عاره.

-دلت واس خانواده تنگ نمیشه؟

+هر جا برم، بازم همینه.فرقی نمیکنه.

-تو ک گفتی قصدشو نداری

+خب طرف کیه؟

-نههه میگم مصلن اگ بیاد.

+اها

-پس قبول میکنی؟عادمای خوبین

+خب کیه😐

-نههه میگم مصلن.

+برحسب اتفاق مصلنننن عادمای خوبین.و میشناسیم.خب کیه

-نههه.من دیگ هیچی نمیگم

[وقتی خالت در حین حال میخاد از زبونت حرف بکشه و میرینه]

+ تــاریـخ یکشنبه ۲۳ شهریور ۱۳۹۹ ساعـت 22:58 به قـلـم پوچیــــده |