|
و عانگاه ک بغض در گلو زانوی خود را بغل میکند..
|
-واست خاسگار از شهر دور بیاد قبول میکنی؟
+اگه عادم باشه، عاره.
-دلت واس خانواده تنگ نمیشه؟
+هر جا برم، بازم همینه.فرقی نمیکنه.
-تو ک گفتی قصدشو نداری
+خب طرف کیه؟
-نههه میگم مصلن اگ بیاد.
+اها
-پس قبول میکنی؟عادمای خوبین
+خب کیه😐
-نههه میگم مصلن.
+برحسب اتفاق مصلنننن عادمای خوبین.و میشناسیم.خب کیه
-نههه.من دیگ هیچی نمیگم
[وقتی خالت در حین حال میخاد از زبونت حرف بکشه و میرینه]