و عانگاه ک بغض در گلو زانوی خود را بغل میکند..

+دلم میخاست العان منم مست بودم..

+دنیا دور سرم میچرخید

+و نمیفمیدم تو مغزم و دورم چی میگذره..

+ تــاریـخ سه شنبه ۱ بهمن ۱۳۹۸ ساعـت 0:10 به قـلـم پوچیــــده |