|
و عانگاه ک بغض در گلو زانوی خود را بغل میکند..
|
برا خودم یه چیز قشنگ میدوختم.
+قیچی دس من بود. پارچه هم جلو من بود.
+دساشون رو دسم.
و مسیرو هر جور دوس داشن جلو بردن.
+راسش ن اونی شد ک اونا خاسن
+ن اونی ک من خاسم.
+فقد چن قواره پارچه ی زندگیمون هدر رف.