و عانگاه ک بغض در گلو زانوی خود را بغل میکند..
+دلم میخاد واس همه حسایی ک تو قلبمه گریه کنم

+واس همه اتفاقا

و واس همه نشدنا

واس همه بد شدنا،دور شدنا گریه کنم

+واس بی حس شدنا واس رفتن برق عشق از چشامون حتا

گریه کنم..

+گریه کنم خعلی..خعلی گریه کنم..

+ولی فقد احساس خفگی میکنم..

+یه چیزی ک هر چن دیقه باید یه هعی بکشم تا خفه ترم نکنه..

+کاش میتونسم گریه کنم..و همه چی درس شه.

+ تــاریـخ یکشنبه ۳۱ تیر ۱۳۹۷ ساعـت 15:28 به قـلـم پوچیــــده |