|
و عانگاه ک بغض در گلو زانوی خود را بغل میکند..
|
سلام سارا..
+میدونم تا زمانی ک بودی ک کمی بدخلقی هام نصیبت میشد
ولی امروز ک میبینم نیستی از خودم میپرسم واجب بود ک گاهی عصبی باشم؟؟
ولی یادمه ک بعد بدخلقی هامونم مطمعن بودم ک رفاقتمون سرجاشه و دو دیقه بعد خوب میشیم
گاهی وقتا یادم میره ک نیستی
انگاری ک سرکاری و بعدشم باشگاه و بعدم ساعت نه میگیری میخابی
اما بضی وقتا ک دلم میخاد باهات حرف بزنم و میبینم ک اگ حتا ب هرجا هم چنگ بزنم نمتونم صدامو ب گوشت برسونم ،
تنگی نفس میگیرم ،انگاری ک یه جیغ از ته حلقم میخاد بیاد بیرون ولی سر میخوره میره پایین و دوباره چنگ میزنه ب گلوم تا بیاد بالا
نمدونم چیشد ک تصمیم گرفتم برات اینجا بنویسم
شاید الان تو پروانه باشی
شاید همون قاصدکی باشی ک امروز دیدم
شاید بتونی بخونی..
ولی سارا
یادمه ک قبل رفتنت دلم میگرف ازینکه تو از بچگی درد کشیدی
دعوای مامان باباتودیدی،طلاقشونو دیدی،سنا رو بزرگ کردی،مرگ مادرتو دیدی..
ولی سارا
الان دلم برای سنا بیشتر میگیره ک تورو هم حتا نداره..
دنیا برام خیلی کصافد شده.
خودم خودمو بیشتر غرق این کصافد کردم
تو بهونه ای.
کاش تو بهونه نبودی
کاش حداقل توعم ب ۲۸سالگی میرسیدی..
کاش بودی و بازم باهم دوا میکردیم
نمدونم
خیلی وقت بود کلمه ها تو مغزم نمیچرخید.
کاش بتونم کمتر همه چیو سخت بگیرم.
کاش کمتر عوضی باشم.
و کاش بتونم این زندگیو درک کنم.