|
و عانگاه ک بغض در گلو زانوی خود را بغل میکند..
|
+اگه زرای اون موقع بودم،الان بازم اون شکلی بودم.
+ولی الان،میدونم،میبینم،حس میکنم،غم میخورم،
+ولی نمتونی بریزی بیرون.
+چرا؟
+چون زندگی داره بدو بدو میکنه به سمت جلو و الان تو اینو داری میفهمی.
+وقتی دیگ نمتونی بی تفاوت از کنار یه سری کارا رد شی.