|
و عانگاه ک بغض در گلو زانوی خود را بغل میکند..
|
+چون الان تیرماهه
+رفتم آرشیو تیرماه سال های پیشو بخونم ک ببینم روزامو چجوری گذروندم
+از97 شرو کردم
+و تا اخرشم نرفتم.
+و چقد گریه ها کردم
+و چه حال بدیا گذروندم
+و چه وقتا ک دلم خواست بمیرم
+و میدونی؟ بیشترین دردو از سمت خانواده کشیدم
+همونا ک امروز براشون از جون مایه میزارم
+آدمای فراموش کاری هسیم
+و عاره ک تغییر میکنیم
ولی غمگین شدم با خوندن حالم،از روزایی ک اوج جوونیم بود.
+و روحی ک اسیب دید و حتا یادم رفته بود.
+و عاره ک نیاز بود من تو اون کوره برم ک زرای الانم شکل بگیره ولی
+کاش اون کوره خانوادم نبود.
+دوسشون دارم.
+و دلم گرف.
+و چقد نوشتن رفیقم بود.
+بی پروا نوشتن حالمو خوب میکرد.و حس خوبی گرفتم
+نمدونم اوضاع ردیف شده یا من کمتر ب زندگی سخت میگیرم
+ولی گذشت
+گهگاهی بغضی از مسیر گلوم رد میشه ک طبیعیه
+یکم بزرگ شدم و گاهی وقتا ب جای مردن انتخابم شده زندگی کردن.
+هنوز دارم مرگو برا خودم معنی میکنم تا نترسم
+زرای تیرماهه سال1403 شاید کمتر خسته باشه ولی بیشتر خنثی عه.
+نوشتن خوبه.
+چون وقتی ک مغزت ظرفیت حفظ خاطره ها رو نداره ،درسته ک نوشته ها ممکنه غمتو یادت بیاره
+ولی اون لا ب لا کلی حرف قشنگ و خاطره های ریز خوب هس ک ممکنه یادت بیاد.
+یا اصن بگی ع این واقن اتفاق افتاد؟
+بضی نوشته هامو دوس دارم ولی ب خودم میگم لازم بود انقد عامیانه باشه و ب زبان خرکی بنویسم؟
+لابد لازم بود
+اگ یه خاهر دوقلو داشتم میتونسم تصور کنم خودمم و خودمو بغل کنم.
+همکار رفت مرخصی و من موندم و کلی کار ک بلد نیستم مدیریت کنم
+چون همه چی پیچ خورده و تلفن قطعه و دستگا پز خرابه و گاز تمام داره میشه
+و فردا تعطیله و پس فردام برق قطعه:)
+واو وقتی نوشتمش بیشتر استرس گرفتم
+عاره. بضی چیزا نباید نوشته شن ک از یادمون بره.
+مص تک تک روزایی ک از خودم میپرسم داشتی اون زمان چ غلطی میکردی و چرا یادت نیس؟
+و مص تک تک تاریخایی ک غیبم میزد و نمینوشتم تو وب.
+دوس ندارم انقد بزرگانه بنویسم ،پس با یه بسه دیگ ببند دهنتو این پستو تمام میکنم.