و عانگاه ک بغض در گلو زانوی خود را بغل میکند..

+میدونی باز چی یادم اومد؟

+امروز ک داشم گردگیری میکردم، نامه ی مریمو پیدا کردم

+نوشته بود ک چون خودتو گوز کردی و نذاشی برات تولد بگیریم دارم این نامه رو مینویسم و کادوتو میزارم اینجا. تولد ۲۱سالگیت.

+یادمه نمخاستم بعد تولدی ک باهات داشتم دیگ با کسی تولد بگیرم

+ولی اون روز، با بچه ها هماهنگ کرد، منو برد کافه دانشگاه، یهو برام تولد گرف

+ک حتا اون موقع نتونسم عکسارو ازشون بگیرم ک یادم باشه.

+ تــاریـخ دوشنبه ۳ مهر ۱۴۰۲ ساعـت 1:57 به قـلـم پوچیــــده |