|
و عانگاه ک بغض در گلو زانوی خود را بغل میکند..
|
+یادمه وقتایی ک بچه بودیم قرار بود بریم اردو
+مهم نبود ک چقد خابمون میاد، از ذوق، زودتر از همه بیدار میشدیم
+شاید نرمال نباشم، ولی وقتایی ک خابم خوشحال ترم.
+چرا؟
+چون آزادم.
+آزادم ک قوی باشم.
+ازادم ک هرجا ک میخام باشم
+ازادم ک کسایی رو ببینم ک حتا اونا نمخان یا نمیشه.
+ازادم بلند داد بزنم فوش بدم گریه کنم
+من تمام تلاشمو میکنم ک کمتر دلم بخاد بخابم
+قرص اهن میخورم، پروبیوتیک میخورم
+ولی خواب نجاتم میده. حتا اگ کابوس باشه.
+بغض بکار تو سینم وقتایی ک حتا دستاتو گرفتم.