و عانگاه ک بغض در گلو زانوی خود را بغل میکند..

+یادمه وقتایی ک بچه بودیم قرار بود بریم اردو

+مهم نبود ک چقد خابمون میاد، از ذوق، زودتر از همه بیدار میشدیم

+شاید نرمال نباشم، ولی وقتایی ک خابم خوشحال ترم.

+چرا؟

+چون آزادم.

+آزادم ک قوی باشم.

+ازادم ک هرجا ک میخام باشم

+ازادم ک کسایی رو ببینم ک حتا اونا نمخان یا نمیشه.

+ازادم بلند داد بزنم فوش بدم گریه کنم

+من تمام تلاشمو میکنم ک کمتر دلم بخاد بخابم

+قرص اهن میخورم، پروبیوتیک میخورم

+ولی خواب نجاتم میده. حتا اگ کابوس باشه.

+بغض بکار تو سینم وقتایی ک حتا دستاتو گرفتم.

+ تــاریـخ چهارشنبه ۲۹ شهریور ۱۴۰۲ ساعـت 7:43 به قـلـم پوچیــــده |