|
و عانگاه ک بغض در گلو زانوی خود را بغل میکند..
|
+داشتم فک میکردم فرهان وقتی شب قبلش داش با دوستاش با خنده حرف میزد،
+نمدونس فرداش قراره تو یه ماشین با هم تصادف کنن
و فقط اون بمیره:(
+راستش، قلبم بشدت گرفته و پر از بغضم
+برا کسی ک یکبار دیدم و حتا نمیشناختم.
+دارم فک میکنم با این حجم از استرس
نکنه منم ندونم کدوم فردا عاخرین روزمه