|
و عانگاه ک بغض در گلو زانوی خود را بغل میکند..
|
+داشتم کشومو مرتب میکردم
+دفترای قدیمیمو دیدم
+تاریخ کنارش مال سال92عه.
+یکم خوندم
+چقد صادقانه مینوشتم
+و چقد صادقانه میخاستم
+و چقد مظلومانه دوسش داشتم
+با خوندنشون یه لبخند میزنم
+دروغ سمی ترین چیز واس عادمه.
+همین ک با نگاه بهشون نارحت نیستم
و میتونم ب سادگی بچگیمون لبخند بزنم ینی بزرگ شدم، هوم؟