و عانگاه ک بغض در گلو زانوی خود را بغل میکند..

+داشتم کشومو مرتب میکردم

+دفترای قدیمیمو دیدم

+تاریخ کنارش مال سال92عه.

+یکم خوندم

+چقد صادقانه مینوشتم

+و چقد صادقانه میخاستم

+و چقد مظلومانه دوسش داشتم

+با خوندنشون یه لبخند میزنم

+دروغ سمی ترین چیز واس عادمه.

+همین ک با نگاه بهشون نارحت نیستم

و میتونم ب سادگی بچگیمون لبخند بزنم ینی بزرگ شدم، هوم؟

 

+ تــاریـخ یکشنبه ۱۹ اردیبهشت ۱۴۰۰ ساعـت 11:42 به قـلـم پوچیــــده |