|
و عانگاه ک بغض در گلو زانوی خود را بغل میکند..
|
+دنبالش بدویی
+عاویزون شی ازش
+وایسه نگات کنه
+یه دفه راه بیوفته بره
+دوباره بری دنبالش
و لباسشو بگیری بگی وایسا یکم دوستت داشه باشم
+هی سعی کنه بره
+هی لباسشو بکشی و پاره شه ولی اون همچنان بخاد بره
+گریه کنی داد بزنی وایسا فقد یکم دوستت داشه باشم
+نگات کنه و یه امید بده و بازم بره..