|
و عانگاه ک بغض در گلو زانوی خود را بغل میکند..
|
+تو خودش مچاله شد و ب همه ی اتفاقا فک میکرد
+زل زده بود ب سگی ک دراز کشیده بود
+اشکا از گوشه ی چشاش میومد پایین
+چوپان بش نزدیک شد
- ببخشید خانوم ساعت چن..؟قصد مزاحمت ندارم..حالت خوبه؟؟
+خوبم.
+من خوب بودم واقن؟
+من دقیقن زانو هامو واس عذای خودم بغل کرده بودم.